خرید بک لینک

خبررسانی

نوشتم خدایا خبر داری آیا
از این ماجراهای سبز دل‌آرا
از این داستانهای گرم تپنده
از این روشنایی لبریز پویا
از این می‌برد تا نمی‌دانمی سبز
منی را که پژمرده بودم سراپا
از این با الهی‌ترین لحظه‌ی مهر
هم‌آوایی و هم‌نوایی و دمسا
زی و همنشینی بی بیم و پروا
از این ناگهان حس بی‌تابی تا
ابد هم نخواهد که بردارد او دست
از این بی سر و پایی بی‌محابا

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20

اصلا نمی‌شود بنویسم برای توباید تو را فقط بنویسد خدای توممنونم از خدا که تو را آفریده استتا من بیایم و بشوم خاک پای تولبریزم از شگفتی و سرمستی و خیالاز فرط نورهای پر از روشنای توگفتن نمی‌توان و نگفتن نمی‌توان!من مانده‌ام چگونه بگویم فدای توبود و نبود و جان و دلم پیشکش به توای نازنینِ ناز! ای خوب خوب خوب!لبریز از ترانه شده لحظه های توباید دوباره من بنویسم برای تودر سرنوشت من که خدایت رقم زده استثبت است از تو گفتن و از روشنای تودر بی ملاحظه به تو برخورده ام ولیحالا رعایتم به قضا و رضای توگاهی اگر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20

کیمیاگران ترکیب غیرقابل توصیف‌های منشیرین مهربان پری‌(ها)لقای منآویشن و ترانه و شیدایی و غزلدریا و نور و آینه‌ی دلربای منهفت‌آسمان تلالو و صد کهکشان حضورسیصدهزار بار خدا ربنای منشوریدگی شکفته‌ی موّاج گرم‌پوباغ آسمان آبی بی‌انتهای منبی‌حدوحصر منحصر یکه‌تازتر!یک لحظه! یک نفس! بنشین ای بلای منبر اسب بی‌قرار غزل‌های عاشقمبر بی‌قراری غزل عشق‌های منتا بی‌قرارتر شومت، دلگشای من.ممنونم از خدا که تو را آفریده‌استتا من بیایم و بشوم خاکِ پایِ تو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20

مهرشهر مادر مهربان دری گشودی و ما را به آسمان بردیبه آن شکفته‌ترین بوستان جان بردیبه آن ملاطفتِ گرمِ نازکِ خوشخوبه آن طراوتِ جانانه‌ی جوان بردیبه روشناییِ سبزِ معطّری که از آنشنیده می‌شود آواز قدسیان، بردیبه بی‌کران، به رهایی، به ناگهانی‌تربه سرخوشانه‌ترین رقص عاشقان بردیبه شهرِ مهر، به شرقِ ترانه و شادیبه اشکِ شوقِ رسیدن به آنِ آن بردی...دری گشودی و ما را به آن بهشت شگفتبه آن بهشت دل‌انگیز مهربان بردی:به مادرانه‌ترین لحظه‌ای که آفریده شده‌است.. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20

از شرم لبریزم، زبان گفتنم نیست
شرمنده‌ام ای جان که جان گفتنم نیست
خشکیده جویی از سراب‌آباد وهمم
آب روان!!؟ حتی روان گفتنم نیست
تو مهربانی، روشنی، شوریده‌جانی
خاموشی‌ام، آتشفشان گفتنم نیست
در بی‌نشانی‌های دست و چشم و لبهام
من را بجو، وقتی نشان گفتنم نیست
از شرم لبریزم الهیّات مهرم!
اما زبان و جان و آن گفتنم نیست
می‌خواهمت می‌خواهمت اندازه‌ی آن...
آن مهربان روشن شوریده‌جان‌تر!!!

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20

سال قبل درست مثل همچین روزی و البته یک ساعت قبلترش با دوستی حرف می‌زدیم و گفتمش در روز جاری روز میلاد خوب خوب خوبهاست! گفت پس به عنوان هدیه‌ی چشم‌گشاییش کتابی یا نوشته‌ای از او را معرفی کن تا بهره‌ور شویم!!! ما هم که کلا کتاب معرفی‌کن‌ نیستیم و به سکوت و الهام دچار شدیم و بیتی چند نوشتیم و اینک آن بیتها در فرسته‌ی بعد تقدیم هر که با فرهنگ ایرانی_اسلامی عشق می‌ورزد!این نوشته‌ی بالا ۶ سال قبل نوشته شده! یعنی الان حدود ۷ سال از نوشتن پنج شش بیت زیر می‌گذرد و ۲۰ مهر برای من روزی است که باید چند پیغاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20

دوم خرداد هزار و صفایک خم دربسته‌ی لبریزهاباز شد و بی‌خودی‌ای ناب‌تربی‌خودی‌ای چابک و بی‌تاب‌ترجست‌ زد و چرخ زد و هو کشیدرخت از این‌سوی به آن‌سو کشیدشهر بهم ریخت و آشوب کردبعدِ علی را همه منصوب کردمحو جنون بود چو حالات اونحو جنون داشت خیالات اورو به کجا داشت؟ خدا عالم استقصد چها داشت؟ خدا عالم است...رفت چو او جانب بی‌جانبیتا رهد از جاذبه‌ی جاذبیقوم سرآسیمه شد و داد زد:هان! نگذارید که او رد شودبند بیارید مقیّد شودروح بهار است در او شعله‌ورمی‌دمد از دم به دمش شور و شرزود بیارید دی و بهمنیتا که شودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20

خیلی سال پیش برنامه‌ی تلویزیونی‌ای که نامش خاطرم نیست و در آن مجری برنامه به همراه یکی از عوامل فیلم به نقد و ارزیابی فیلم می‌پرداختند و در انتها فیلم مورد نظر پخش می‌شد، رضا کیانیان بازیگر فیلم فرش باد کمال تبریزی دعوت شده بود و درباره‌ی فیلم گپ زدند و در پایان کار گفتگو و پیش از نمایش فرش باد، مجری به کیانیان گفت به ما برای تماشای فرش باد یک کلید بدهید و کیانیان گفت: در این فیلم می‌توانید انواع عشق را ببینید و راست می‌گفت، وقتی با این ذهنیت فیلم را دیدم پی بردم که عشق گره گره در تار و پود این ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20

جایی برای با تو نشستن آخرین یادگارمان هم رفت بیدارشان می‌کرد و می‌خواباندبا نغمه‌های جاری از دستان سرسبزشانگور و زردآلو و سیب و روشنایی را.او بر زبان خاک و آب و نوراو بر زبان هرچه می‌رویداو بر زبان زعفران و گندم و گردوتسلّط داشتاو لهجه‌ی بادام‌ها را نیک می‌دانست.هر صبحدم بعد از نماز شوقبا تک‌تک یاران سبزش گفتگو می‌کرددر برگ‌برگ هر نهال نازک پسته_او را که پیداییش ناپیداست_با گرم‌خندی نرم و شیرین جستجو می‌کردمی‌جست و می‌دید آن بهاری را که از جنس ندیدن‌هاست.مانند نامشهم فروتن بود و هم واادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20

الکریم اذا وعد وفی! جوانمرد چون عهد کند از عهده برآید.فرستهی پیشین تصویری بود و کوتاه نوشتی و بهقول دکتر کزّازی زبان دادنی!! و اندکی دیر کشید چرا که ننوشتن در من نهادینه شده و دشوار است از لَختی رهیدن و با دویدن گراییدن!! ویژه که من در کاهلمزاجی از سرآمدانم، امّا اینک نیک خواهم که بخواهم و بنویسم:هر کدام از ما برای بهخاطر سپردن نشانهگذاریهای خودمان را داریم و آن درخت گلابی و تامل در آن به من نشان داد که جاها را با درختان در یاد گره میزنم. و چون نیک اندیشیدم به این گمانه رسیدم که این نمادگزینی را باید از مادر داشتهباشم، او خانهی کودکی و نوجوانیاش در نارستانه را با درخت زردآلویی بهخاطر میآورد که شاخههاش خود را به تختبام خانه رسانده بودند و بامدادان تابستان چشم که میگشوده بود خودش را مهمان عطر و شیرینی این زردآلو میکرده بود، و زردآلو برای من همیشه میوهای دوستداشتنی بوده و هست. در چند شعر عربی دیدم که از زردآلو یاد شده و چون از دوستی که با ادب عربی انس داشتم پرسوجو کردم گفت که زردآلو میوهی برگزیدهی ادب عربی است و شاعران عرب با آن حالها کردهاند. این گلابی فرستهی پیشین آخرین جا_درختی است که در خاطرم آشیانه گرفتهاست و بگذارید از ته بیاغازم و داستان درختهای زندگانیم را با این گلابی کهنسال اینک ریشهکن شده نقل کنم:استاج که در تاریخ بیهق ابن فُندق ستاج خوانده شده روستای پدربزرگ مادریام است، روستایی کهن که معماری خاص خودش را داشت و اینک چون دربایستهای قدیم از میان رفته آن معماری بر باد شده، روستای لابیرنتی و پیچیدن پیچیدن که در آغوش کوهها خفته بود و کوچههاش مسقف بودند و اینک نه آنچنان است. استاج کودکیهای من پر جنبوجوش بود و جوان و کمی تا قسمتی شلوغ اما ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: سه شنبه 6 شهريور 1403 ساعت: 6:12

سمتِ نمیدانمِ آگاه بودوقت غزلهای می و ماه بودمهر به پروردهترین وضع و حالداده دو "آ" را به بنش اتصال!!آن و طراوت چو درآمیختندآتشی از آب برانگیختندآتش افروختهی بیامانشعلهوریهای زبان و زمانباغبهباغ آینهآموز شدراهی کرکوی دلافروز شدرفت که آغاز کند راه رانغمهی بیتابی دلخواه رایک دو نفس شیفتگی پا گرفتموج زد و دامن دریا گرفتعازم رویا و روان میشویمهمنفس جان جهان میشویممیشنویم آتش دلهای مستوای که شیدایی ما بیحد استیاری حق میرسد از بیکجابیخودیی میدمد: اینک خداحضرت تابندهی رخشانتریمرخش بیارید که آبانتریمما به سعادتکده رو کردهایمروزنه را غرق در او کردهایماهل صلاحیم بدانید هان!مژده ببر باز سوی مفسدان!آمدهام تا که بیاندیشمت + نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۳ساعت 23:23&nbsp توسط مهدی شمس آبادی  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: سه شنبه 6 شهريور 1403 ساعت: 6:12

هر که در جستجوی خوبیهاستهر که دنبال روشنیّ و صفاستهر که جانِ زلال میخواهدبه زلال اتّصال میخواهدهر که مشتاق مهر و شیداییاستهر که مفتون روح زیباییاستهر که گمگشتهاش دلاویزیاستدربهدر در پی دلانگیزیاستهر که دلخواه اوست خوشخوییمهربانیّ و لطف و دلجوییهر که دارد هوای جانِ جهان...مژده! مژده! به جمع دلخواهاناینک از راه میرسد مطلوباینک از راه میرسد محبوب:حضرتِ جان! حمیدِ لطفالطف!!! + نوشته شده در  جمعه دوم شهریور ۱۴۰۳ساعت 23:0&nbsp توسط مهدی شمس آبادی  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: سه شنبه 6 شهريور 1403 ساعت: 6:12

گفت برو تا به کِیِ دورترتا به شکوه و فر پرنورترتا به اساطیر و اوستا و زندتا غزل-آتشکدهی بیگزندتا همهجا خرّمی است و صفامهر و دلانگیزی و لطف و وفازمزمهها روشنِ جانپرورنددمبهدمت تا به خدا میبرندآب زلال است و درخت آبترماه پر از نقرهی سیب و سحرتا به زمانهای اساطیریانتا پری و نازکی و پرنیانتا همه جانند و جوانند و نازهمنفس پاکی و اعجاز و راز...رفتم و سرمست و غزلخوان شدمجان شدم و جان شدم و جان شدمگفتم از این خوبتری نیز هست؟سرو نوشت او و دوباره نشست!!گفت اگر یک الف افزون کنیکار جهان را تو دگرگون کنی!بگذری از دولت و ملک کیانخوبترین را تو ببینی عیان!دختر آذر! گل افروخته!خواندن خوبی به من آموخته!شادی بیحدتر لبریزتریک الف افزونتر از آن عصر فر!آی کیانای شکوفای خوب!ما از سرو و الف گفتیم اما کیانا فعلا که قد و قامتش عادی است باید چند سالی صبر کنیم ببینیم چه میشود و چقدر قد میکشد.|| + نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد ۱۴۰۳ساعت 16:35&nbsp توسط مهدی شمس آبادی  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 14:14

بیا و دست جنون مرا بگیر امشبمرا ببر به غزلهای بینظیر امشبمرا ببر به گشودنترین دقایق لطفمرا ببر به نهانیترین ضمیر امشببگو بنوش از این ماهتاب شوریدهاز این مکاشفهی شهد و نور و شیر امشبنوازشم کن و مستانهتر بخوان در منهزار بار گذر کن از این مسیر امشبمرا ببر به حیات شکفتهی نازتبه آن ترانهترین غفلت و حریر امشبچه روشنایی وجدی! چه باشکوه گلیشکفتگی شکفته! بگو بمیر امشب. + نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد ۱۴۰۳ساعت 0:29&nbsp توسط مهدی شمس آبادی  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 14:14

تو آن بهارترینی که میشکوفانیدرخت خستهی دلتنگ را و میدانیتمام زیر و بم فصلهای رویا راعلیالخصوص شکوفایی و فراوانیکه دستهای تو آغاز بیقراریهاستدر آن گرفتگی تیرهی زمستانینفس کشیدنت ای زندگیترین نور استکه بر دقایق بیرنگمان بتابانیچه ناگهانی لبریز مهرافروزیبیا و لب به لبم کن حضور نورانیمرا ببر به جنونهای گرم موّاجتبه آن شکفتن توفانی و پریشانیبه سرزمین پریهای پیکرت که مدامنهان کنند مرا در بلور عریانیو من دمیده شوم در ترانهای جوشانکه میگزد چقدر مهربان و رحمانیتو ابتدای هزار عاشقانهای آریهزارهای بیآغاز عصر و دورانیکه تا همیشه نفس میکشند و میشکفندکه نیست دفترشان را زوال وپایانی + نوشته شده در  شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ساعت 7:39&nbsp توسط مهدی شمس آبادی  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 14:14

صفحه بندی