بیدارشان میکرد و میخواباند
با نغمههای جاری از دستان سرسبزش
انگور و زردآلو و سیب و روشنایی را.
او بر زبان خاک و آب و نور
او بر زبان هرچه میروید
او بر زبان زعفران و گندم و گردو
تسلّط داشت
او لهجهی بادامها را نیک میدانست.
هر صبحدم بعد از نماز شوق
با تکتک یاران سبزش گفتگو میکرد
در برگبرگ هر نهال نازک پسته
_او را که پیداییش ناپیداست_
با گرمخندی نرم و شیرین جستجو میکرد
میجست و میدید آن بهاری را که از جنس ندیدنهاست.
مانند نامش
هم فروتن بود و هم والا
اصلا درختی بود شیداتر
از خاک برمیخاست اما جان بیتابش
آهنگ بالا داشت
در جان بیتابش
چیزی فراتر از من و ما داشت.
با صد انارستان دلانگیزی
در چشمها و دستها و در نفسهایش
تا بینهایت رفت
ماندیم ما و حسرت و دلتنگی و آهی که....
برچسب:
نویسنده: حامد صمیمی