از شرم لبریزم، زبان گفتنم نیست
شرمندهام ای جان که جان گفتنم نیست
خشکیده جویی از سرابآباد وهمم
آب روان!!؟ حتی روان گفتنم نیست
تو مهربانی، روشنی، شوریدهجانی
خاموشیام، آتشفشان گفتنم نیست
در بینشانیهای دست و چشم و لبهام
من را بجو، وقتی نشان گفتنم نیست
از شرم لبریزم الهیّات مهرم!
اما زبان و جان و آن گفتنم نیست
میخواهمت میخواهمت اندازهی آن...
آن مهربان روشن شوریدهجانتر!!!
برچسب:
نویسنده: حامد صمیمی