تو آن بهارترینی که میشکوفانی
درخت خستهی دلتنگ را و میدانی
تمام زیر و بم فصلهای رویا را
علیالخصوص شکوفایی و فراوانی
که دستهای تو آغاز بیقراریهاست
در آن گرفتگی تیرهی زمستانی
نفس کشیدنت ای زندگیترین نور است
که بر دقایق بیرنگمان بتابانی
چه ناگهانی لبریز مهرافروزی
بیا و لب به لبم کن حضور نورانی
مرا ببر به جنونهای گرم موّاجت
به آن شکفتن توفانی و پریشانی
به سرزمین پریهای پیکرت که مدام
نهان کنند مرا در بلور عریانی
و من دمیده شوم در ترانهای جوشان
که میگزد چقدر مهربان و رحمانی
تو ابتدای هزار عاشقانهای آری
هزارهای بیآغاز عصر و دورانی
که تا همیشه نفس میکشند و میشکفند
که نیست دفترشان را زوال وپایانی
برچسب:
نویسنده: حامد صمیمی