دوم خرداد هزار و صفا
یک خم دربستهی لبریزها
باز شد و بیخودیای نابتر
بیخودیای چابک و بیتابتر
جست زد و چرخ زد و هو کشید
رخت از اینسوی به آنسو کشید
شهر بهم ریخت و آشوب کرد
بعدِ علی را همه منصوب کرد
محو جنون بود چو حالات او
نحو جنون داشت خیالات او
رو به کجا داشت؟ خدا عالم است
قصد چها داشت؟ خدا عالم است...
رفت چو او جانب بیجانبی
تا رهد از جاذبهی جاذبی
قوم سرآسیمه شد و داد زد:
هان! نگذارید که او رد شود
بند بیارید مقیّد شود
روح بهار است در او شعلهور
میدمد از دم به دمش شور و شر
زود بیارید دی و بهمنی
تا که شود گندم او ارزنی
اندککی شور و شرش کم شود
حضرت استاد مکرّم شود!!!
عقل و علق مانع کارش شود
سردی دی سدّ بهارش شود
شیوهزنیهای من و ما و او
برق نداند که کند توی جو
عاقبت او شعلهوری میکند
میجهد و میرهد و میزند
اول مرداد کمی بعدتر
شیر شد و غرّش او شد شرر
رفت که آتش به جهان افکند
آتش سرکش به جهان افکند
چاره بجویید که این دیگر است
بیخودی اینبار فراپرتر است
وای اگر بگسلد این بند را
رشتهی نامرئی پیوند را
کار جهان زیر و زبر میشود
هرچه نهان است بهدر میشود
رایزنان رای زدند و زدند
تا که سرانجام موفّق شدند:
ما نتوانیم که ماتش کنیم
باید اسیر کلماتش کنیم
جرعهای از حکمت هندش دهید
جامی از آن بادهی رندش دهید
با متنبی چو گلاویز شد
_وای که آشوبی خونریز شد_
نی بنوازید که آرام شد
رام شد و بندهی این دام شد
داشتنیهاش مشدّد کنید
باز به خوبیش مقیّد کنید...
شکر خدا بند گسسته نشد!!!
این نوشتهی شکسته بسته که تندتند نوشتیاست ناچیز، به محضر استاد نازنینم دکتر محمدحسن حسنزادهی نیری تقدیم شده، استادی که معلّمی جامهای است بر قامت او دوخته شده، از رندیها و نازکیها و نازنینیهای او هرچه بگویم کم گفتهام.
دو سه سال پیش دوستان برای خجستهباد گفتن چشمگشایی استاد جشنکی برپا کرده بودند که من شرف حضور نیافتم اما کلیپی چند دقیقهای از آن دیدم که در آن استاد ماجرای شناسنامهها و تاریخ تولدش را شرح داده بود و این بیتها طبق همان بیانات نوشته شده است.
تاریخ تولد استاد دوم خرداد ۱۳۴۵ است و پدر ایشان برای اینکه سالی زودتر او را راهی مدرسه کند شناسنامهاش را با تاریخ بهمن ۴۴ میگیرد و با نام محمد! هنگام ثبتنام متوجه میشود که سال مهم نیست و نیمهی اول و دوم سال بودن تعیینکننده است، یعنی خرداد ۴۵ و بهمن ۴۴ در این ترازو هموزنند! تدبیری میاندیشد و این بار با توجه به نفوذ و آشناییای که دارد سری به ثبتاحوال میزند و مدعی میشود که پسری دارد و از یاد برده که شناسنامه داشتن از ملزومات زمانه است و این بار محمدحسن در اول مرداد ۴۴ متولد میشود!
حکمت هند و بادهی رند و متنبی و نی اشاره است به حوزهی تحقیقات و علایق استاد، رسالهی دکتری ایشان شرح و تحقیقی است در باب کلیله و دمنه که به زودی انتشارات سمت آن را نشر خواهد داد؛ گلاویزی با متنبی اشارهای است به عربیدانی استاد و ترجمهی مشترک ایشان و دکتر هفتادری از برخی قصاید متنبی که دانشگاه تهران آن را منتشر کرده، بادهی رند مربوط است به علاقهی ایشان به تدریس حافظ و نی نواختن برمیگردد به مثنویدانی ایشان و تدریس گرم و تپندهی این متن شورانگیز. استاد صرف و نحو و متون متنوع عربی همچون قرآن و نهجالبلاعه و شعر کهن عربی و داستانهای معاصر عرب را نیز به نیکویی میآموزاند. در بیت چهارم آنجا که گفتهام بعد علی را همه منصوب کرد به توانایی ایشان در نحو عربی نظر دارم، علی همچون فی و ب و...حرف جر است و کلمهی بعد از آن مجرور میشود، خواستهام بگویم چنان در نحو قویدست و صاحبنظر است که اگر بخواهد میتواند اثر حروف را تغییر دهد مثلا کلمهی بعد علی که طبق قوانین نحو باید مجرور باشد را منصوب کند و کسی نیز دم برنیارد زدن!!
داشتنیهاش مشدد کنید و باز به خوبیش مقید کنید هم اشاره است به اینکه در شناسنامهی نخستین ایشان حسنزاده بودهاند یعنی خوبی داشتهاند در دومی حسن هم به نام ایشان افزوده شده که محمد را مقید کرده و خوبی را مشدد!+
پدر استاد شناسنامهی دوم را چند سال بعد باطل کردهاند و محمد را درگذشته به قلم دادهاند که مشکلی پیش نیاید!!
گویا چند سالی است استاد هر سال به مناسبت تولدشان بیتی میگویند، بیت پنجاه و نه سالگی را یکبار شنیدهام و از حافظهی من انتظار ثبت دقیق نداشته باشید:
چو در پای شد کفش پنجاه و نه
من و گشت در دشت و صحرا و کُه
بماناد و بپایاد
تبیین در بیان: اخوان جایی گفته بود که شعر و نوشته نباید چنان باشد که الصاق گوینده جزو واجبات شود! نوشتههای من مصداق علیالاطلاق گفتهی اخوان است، البته به طرز وارونه!! من خودم رو باید بچسبونم به نوشتههام.
برچسب:
نویسنده: حامد صمیمی