
اصلا نمیشود بنویسم برای توباید تو را فقط بنویسد خدای توممنونم از خدا که تو را آفریده استتا من بیایم و بشوم خاک پای تولبریزم از شگفتی و سرمستی و خیالاز فرط نورهای پر از روشنای توگفتن نمیتوان و نگفتن نمیتوان!من ماندهام چگونه بگویم فدای توبود و نبود و جان و دلم پیشکش به توای نازنینِ ناز! ای خوب خوب خوب!لبریز از ترانه شده لحظه های توباید دوباره من بنویسم برای تودر سرنوشت من که خدایت رقم زده استثبت است از تو گفتن و از روشنای تودر بی ملاحظه به تو برخورده ام ولیحالا رعایتم به قضا و رضای توگاهی اگر ...
ادامه مطلب
مهرشهر مادر مهربان دری گشودی و ما را به آسمان بردیبه آن شکفتهترین بوستان جان بردیبه آن ملاطفتِ گرمِ نازکِ خوشخوبه آن طراوتِ جانانهی جوان بردیبه روشناییِ سبزِ معطّری که از آنشنیده میشود آواز قدسیان، بردیبه بیکران، به رهایی، به ناگهانیتربه سرخوشانهترین رقص عاشقان بردیبه شهرِ مهر، به شرقِ ترانه و شادیبه اشکِ شوقِ رسیدن به آنِ آن بردی...دری گشودی و ما را به آن بهشت شگفتبه آن بهشت دلانگیز مهربان بردی:به مادرانهترین لحظهای که آفریده شدهاست.. ...
ادامه مطلب
از شرم لبریزم، زبان گفتنم نیستشرمندهام ای جان که جان گفتنم نیستخشکیده جویی از سرابآباد وهممآب روان!!؟ حتی روان گفتنم نیستتو مهربانی، روشنی، شوریدهجانیخاموشیام، آتشفشان گفتنم نیستدر بینشانیهای دست و چشم و لبهاممن را بجو، وقتی نشان گفتنم نیستاز شرم لبریزم الهیّات مهرم!اما زبان و جان و آن گفتنم نیستمیخواهمت میخواهمت اندازهی آن...آن مهربان روشن شوریدهجانتر!!! ...
ادامه مطلب
سال قبل درست مثل همچین روزی و البته یک ساعت قبلترش با دوستی حرف میزدیم و گفتمش در روز جاری روز میلاد خوب خوب خوبهاست! گفت پس به عنوان هدیهی چشمگشاییش کتابی یا نوشتهای از او را معرفی کن تا بهرهور شویم!!! ما هم که کلا کتاب معرفیکن نیستیم و به سکوت و الهام دچار شدیم و بیتی چند نوشتیم و اینک آن بیتها در فرستهی بعد تقدیم هر که با فرهنگ ایرانی_اسلامی عشق میورزد!این نوشتهی بالا ۶ سال قبل نوشته شده! یعنی الان حدود ۷ سال از نوشتن پنج شش بیت زیر میگذرد و ۲۰ مهر برای من روزی است که باید چند پیغا...
ادامه مطلب
دوم خرداد هزار و صفایک خم دربستهی لبریزهاباز شد و بیخودیای نابتربیخودیای چابک و بیتابترجست زد و چرخ زد و هو کشیدرخت از اینسوی به آنسو کشیدشهر بهم ریخت و آشوب کردبعدِ علی را همه منصوب کردمحو جنون بود چو حالات اونحو جنون داشت خیالات اورو به کجا داشت؟ خدا عالم استقصد چها داشت؟ خدا عالم است...رفت چو او جانب بیجانبیتا رهد از جاذبهی جاذبیقوم سرآسیمه شد و داد زد:هان! نگذارید که او رد شودبند بیارید مقیّد شودروح بهار است در او شعلهورمیدمد از دم به دمش شور و شرزود بیارید دی و بهمنیتا که شود...
ادامه مطلب
خیلی سال پیش برنامهی تلویزیونیای که نامش خاطرم نیست و در آن مجری برنامه به همراه یکی از عوامل فیلم به نقد و ارزیابی فیلم میپرداختند و در انتها فیلم مورد نظر پخش میشد، رضا کیانیان بازیگر فیلم فرش باد کمال تبریزی دعوت شده بود و دربارهی فیلم گپ زدند و در پایان کار گفتگو و پیش از نمایش فرش باد، مجری به کیانیان گفت به ما برای تماشای فرش باد یک کلید بدهید و کیانیان گفت: در این فیلم میتوانید انواع عشق را ببینید و راست میگفت، وقتی با این ذهنیت فیلم را دیدم پی بردم که عشق گره گره در تار و پود این ...
ادامه مطلب
جایی برای با تو نشستن آخرین یادگارمان هم رفت بیدارشان میکرد و میخواباندبا نغمههای جاری از دستان سرسبزشانگور و زردآلو و سیب و روشنایی را.او بر زبان خاک و آب و نوراو بر زبان هرچه میرویداو بر زبان زعفران و گندم و گردوتسلّط داشتاو لهجهی بادامها را نیک میدانست.هر صبحدم بعد از نماز شوقبا تکتک یاران سبزش گفتگو میکرددر برگبرگ هر نهال نازک پسته_او را که پیداییش ناپیداست_با گرمخندی نرم و شیرین جستجو میکردمیجست و میدید آن بهاری را که از جنس ندیدنهاست.مانند نامشهم فروتن بود و هم وا...
ادامه مطلب
الکریم اذا وعد وفی! جوانمرد چون عهد کند از عهده برآید.فرستهی پیشین تصویری بود و کوتاه نوشتی و بهقول دکتر کزّازی زبان دادنی!! و اندکی دیر کشید چرا که ننوشتن در من نهادینه شده و دشوار است از لَختی رهیدن و با دویدن گراییدن!! ویژه که من در کاهلمزاجی از سرآمدانم، امّا اینک نیک خواهم که بخواهم و بنویسم:هر کدام از ما برای بهخاطر سپردن نشانهگذاریهای خودمان را داریم و آن درخت گلابی و تامل در آن به من نشان داد که جاها را با درختان در یاد گره میزنم. و چون نیک اندیشیدم به این گمانه رسیدم که این نمادگزینی را باید از مادر داشتهباشم، او خانهی کودکی و نوجوانیاش در نارستانه را با درخت زردآلویی بهخاطر میآورد که شاخههاش خود را به تختبام خانه رسانده بودند و بامدادان تابستان چشم که میگشوده بود خودش را مهمان عطر ...
ادامه مطلب
هر که در جستجوی خوبیهاستهر که دنبال روشنیّ و صفاستهر که جانِ زلال میخواهدبه زلال اتّصال میخواهدهر که مشتاق مهر و شیداییاستهر که مفتون روح زیباییاستهر که گمگشتهاش دلاویزیاستدربهدر در پی دلانگیزیاستهر که دلخواه اوست خوشخوییمهربانیّ و لطف و دلجوییهر که دارد هوای جانِ جهان...مژده! مژده! به جمع دلخواهاناینک از راه میرسد مطلوباینک از راه میرسد محبوب:حضرتِ جان! حمیدِ لطفالطف!!! + نوشته شده در جمعه دوم شهریور ۱۴۰۳ساعت 23:0  توسط مهدی شمس آبادی | بخوانید...
ادامه مطلب
گفت برو تا به کِیِ دورترتا به شکوه و فر پرنورترتا به اساطیر و اوستا و زندتا غزل-آتشکدهی بیگزندتا همهجا خرّمی است و صفامهر و دلانگیزی و لطف و وفازمزمهها روشنِ جانپرورنددمبهدمت تا به خدا میبرندآب زلال است و درخت آبترماه پر از نقرهی سیب و سحرتا به زمانهای اساطیریانتا پری و نازکی و پرنیانتا همه جانند و جوانند و نازهمنفس پاکی و اعجاز و راز...رفتم و سرمست و غزلخوان شدمجان شدم و جان شدم و جان شدمگفتم از این خوبتری نیز هست؟سرو نوشت او و دوباره نشست!!گفت اگر یک الف افزون کنیکار جهان را تو دگرگون کنی!بگذری از دولت و ملک کیانخوبترین را تو ببینی عیان!دختر آذر! گل افروخته!خواندن خوبی به من آموخته!شادی بیحدتر لبریزتریک الف افزونتر از آن عصر فر!آی کیانای شکوفای خوب!ما از سرو و الف گفتیم اما کیانا فعلا که ق...
ادامه مطلب
تو آن بهارترینی که میشکوفانیدرخت خستهی دلتنگ را و میدانیتمام زیر و بم فصلهای رویا راعلیالخصوص شکوفایی و فراوانیکه دستهای تو آغاز بیقراریهاستدر آن گرفتگی تیرهی زمستانینفس کشیدنت ای زندگیترین نور استکه بر دقایق بیرنگمان بتابانیچه ناگهانی لبریز مهرافروزیبیا و لب به لبم کن حضور نورانیمرا ببر به جنونهای گرم موّاجتبه آن شکفتن توفانی و پریشانیبه سرزمین پریهای پیکرت که مدامنهان کنند مرا در بلور عریانیو من دمیده شوم در ترانهای جوشانکه میگزد چقدر مهربان و رحمانیتو ابتدای هزار عاشقانهای آریهزارهای بیآغاز عصر و دورانیکه تا همیشه نفس میکشند و میشکفندکه نیست دفترشان را زوال وپایانی + نوشته شده در شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ساعت 7:39  توسط مهدی شمس آبادی | ...
ادامه مطلب
سه میزبان و سه مهمان، نه! ماهمان داریمسه مهربانی نازک در این میان داریمسه روشنایی دور از همی که نزدیکنددر آسمان دلآویز عاشقان داریمسه جانِ جان، سه سبکروحِ سرخوش بیتابسه عاشقانهی مستانهی جوان داریمسه نام نیک، سه بهنامِ همنفس با نورسه دلنشینیِ شوقآفریننشان داریمشمال و شرق ولایت به دست ابراهیمگرفتهایم و بهسر عزم آسمان داریمجنوب را تو نگهدار ای رفیق شفیق!علی! که ما به تو امّید بیامان داریمبرای غرب ولایت که جان ایران استدلاوری چو نریمان پهلوان داریمخجستهباد بگو این شکوه شیرین را!خجسته باد که یاران نیکجان داریمبهسر رسید بهار و رسید تابستانببین که ما چه بهاران دلستان داریم.اول در مورد سیکی یا سهیکی یا مثلّث توضیح کوتاهی بدهم: شرابی است که در بعضی مذاهب فقهی حلال است و نوشیدنی، در مورد طرز تهیّهی آن...
ادامه مطلب
آی! چه شد رایحهالنور توزمزمهی نازکتنبور تو؟گفت دوتارانهی مدهوشتر!شور برانگیزی شام و سحر!قصهی ما ولوله و شور نیستنغمهی بیتابی تنبور نیستحور و پری میدمد از سور مانیست به سرمستی ماهور ماهرچه کمان است و کمند و کمینهرچه دلانگیزتر دلنشین:غرّش برنو، تپش کوههاهلهلهی شنگ رهای رهابانگ درآمیختهی میش و قوچرد صدای رمه هنگام کوچشیههی بیتابی نریان مستپاسخ بیتابتری نیز هست!خندهی نرم گل و مشتاق گلقهقههی روشن عشاق گلقلقل سرزندهتر جویبارشرّهی بیبال و پر آبشار...هست از این بیشتر و بیشترنغمه و آهنگ و نوا و نگردر دل این مهرنوازان مادر دل این ساز شگفت رها.تا که بپایند و بمانند ایننور و نواهای طربآفریناین نَغَمات شکرستانهترقول و غزلهای ترستانهترمعتمدی باید بس استوارمحکم و پاینده و پولادوار!!خلقت او شکل گرفت اینچنین...
ادامه مطلب
هرچه بگویید پرم آرزوستپر زدن بیشترم آرزوستپر بزنم تا ازل و قبل از اوتا ابدیتتر بیهایوهوتا چقدر شادی روشن دمیدتا به نشاطی که خدا آفریدتا به فرازی که فرازیش نیستلحظهی گستردهی سرگشتگیست!!لحظهی شوریدگی جان نوروقت فرا رفتن و شوق حضور...انبسط ینبسط انبساط!!چیست سببساز بساط نشاطراست بگو باز چه افتادهاستجان تورا، کاینهمه شادی شدهاستگفت که ای بیخبریهاترینبیخبر از هرچه نشاطآفرینعاشق پرواز فرود آمدهاستمحمّد رستمی را نمیشناسید! خلبان شاعری است شمالی که فعلا ساکن اصفهان است و کارش پریدن با اف۱۴، فقط یکبار موفق به دیدارش شدهام: در ایام کرونا آمده بود کرج تا سری به خواهرش بزند و قراری مدار کردیم و در یکی از بوستانهای جهانشهر هم را دیدیم و دمی زدیم و قدمی و ... ایشان را باید در آسمانها دید و ما سخت گرفتار ز...
ادامه مطلب
قاسم حلاجیان را باید بشناسید!! در همین یادگاه چند باری از او یاد کردهام و آنکه در جستجوی سیامک است هم اوست! در فضای مجازی فعالهاست و میتوانید در اینستا و تلگرام او را بیابید! از سینهچاکان سفر است و من دوسه باری به مناسبت ساغر از دست گیتی ستاندن او را نواختهام و این نوشته یکی از آنهاست: محمد قاسم حلاجیان آمد به دنیامانبه دنیای سراپا روشناییهای زیبامان!به دنیایی که لبریز است از شادی و شیداییبه دنیای طربها و غزلها و نواهامانبه دنیایی که در آن میدمد هر دم گلستانیاز آن لبخندهای گرم شیرین شکوفامانبه دنیایی که دارد باغ سیب سرخ شرمآمیزبه دنیایی که سیب سرخش آوردهاست اینجامانبه دنیایی پر از آهو و هوهو و خرام و شوقبه آهوچشمی -فرمود: چشمان فریبامان!!_به دنیایی که از چشمان باران باطراوتهاستبه دنیایی که چ...
ادامه مطلب
خاطرم نیست این مثنوی را کی نوشتهام فقط یادم هست که هدیهی چشمگشودن دوستیاست که اوجها را میشناسد و تجربه کردهاست به دو معنا: هم شاعر است و هم خلبان جنگندههای شکاری!هرچه بگویید پرم آرزوستپر زدن بیشترم آرزوستپر بزنم تا ازل و قبل از اوتا ابدیتتر بیهایوهوتا چقدر شادی روشن دمیدتا به نشاطی که خدا آفریدتا به فرازی که فرازیش نیستلحظهی گستردهی سرگشتگیست!!لحظهی شوریدگی جان نوروقت فرا رفتن و شوق حضور...انبسط ینبسط انبساط!!چیست سببساز بساط نشاطراست بگو باز چه افتادهاستجان تورا، کاینهمه شادی شدهاستگفت که ای بیخبریهاترینبیخبر از هرچه نشاطآفرینعاشق پرواز فرود آمدهاست + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۱ساعت 14:38  توسط مهدی شمس آبادی | ...
ادامه مطلب
جان خروشان بود می آمد ولی جانِ توفان بود می آمد ولی سنگ می بارید از هفت آسمان بی امان بی امان بی امان کوه ها ویله کنان می تاختند لرزه بر هفت آسمان انداختند هرچه دریا کف به لب آورده بود کوه ها را ...
ادامه مطلب
از دست خودم به دست و پا افتادمرفتم رفتم به ناکجا افتادمگفتم چه کنم؟ گفت همینجور برواز خود رفتم به ناخدا افتادم!!!...
ادامه مطلب
فکر کنم سی سال شده باشد، سحر ماه رمضانی بود و من نوجوانی 15 یا 16 ساله و حالی دست داد و غزلکی نوشتم اشک و آه آمیز و آن روزها زلال تر بودم و الان که نگاه می کنم در عجبم که چرا شادی ها را نمی فهمیدم و م...
ادامه مطلب
انباشت ننوشته هاست اما قرارم نوشتن نیست! اگر آدمی را حلّال فرض کنیم و ماجراها را -اعم از بیرونی و درونی- حل شونده، آن وقت این طبایعند که لحظه ی سرشاری را معلوم می کنند و دقیقه ی جاری شدن را:عده ای ب...
ادامه مطلب