
تو آن بهارترینی که میشکوفانیدرخت خستهی دلتنگ را و میدانیتمام زیر و بم فصلهای رویا راعلیالخصوص شکوفایی و فراوانیکه دستهای تو آغاز بیقراریهاستدر آن گرفتگی تیرهی زمستانینفس کشیدنت ای زندگیترین نور استکه بر دقایق بیرنگمان بتابانیچه ناگهانی لبریز مهرافروزیبیا و لب به لبم کن حضور نورانیمرا ببر به جنونهای گرم موّاجتبه آن شکفتن توفانی و پریشانیبه سرزمین پریهای پیکرت که مدامنهان کنند مرا در بلور عریانیو من دمیده شوم در ترانهای جوشانکه میگزد چقدر مهربان و رحمانیتو ابتدای هزار عاشقانهای آریهزارهای بیآغاز عصر و دورانیکه تا همیشه نفس میکشند و میشکفندکه نیست دفترشان را زوال وپایانی + نوشته شده در شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ساعت 7:39  توسط مهدی شمس آبادی | ...
ادامه مطلب
هرچه بگویید پرم آرزوستپر زدن بیشترم آرزوستپر بزنم تا ازل و قبل از اوتا ابدیتتر بیهایوهوتا چقدر شادی روشن دمیدتا به نشاطی که خدا آفریدتا به فرازی که فرازیش نیستلحظهی گستردهی سرگشتگیست!!لحظهی شوریدگی جان نوروقت فرا رفتن و شوق حضور...انبسط ینبسط انبساط!!چیست سببساز بساط نشاطراست بگو باز چه افتادهاستجان تورا، کاینهمه شادی شدهاستگفت که ای بیخبریهاترینبیخبر از هرچه نشاطآفرینعاشق پرواز فرود آمدهاستمحمّد رستمی را نمیشناسید! خلبان شاعری است شمالی که فعلا ساکن اصفهان است و کارش پریدن با اف۱۴، فقط یکبار موفق به دیدارش شدهام: در ایام کرونا آمده بود کرج تا سری به خواهرش بزند و قراری مدار کردیم و در یکی از بوستانهای جهانشهر هم را دیدیم و دمی زدیم و قدمی و ... ایشان را باید در آسمانها دید و ما سخت گرفتار ز...
ادامه مطلب
خاطرم نیست این مثنوی را کی نوشتهام فقط یادم هست که هدیهی چشمگشودن دوستیاست که اوجها را میشناسد و تجربه کردهاست به دو معنا: هم شاعر است و هم خلبان جنگندههای شکاری!هرچه بگویید پرم آرزوستپر زدن بیشترم آرزوستپر بزنم تا ازل و قبل از اوتا ابدیتتر بیهایوهوتا چقدر شادی روشن دمیدتا به نشاطی که خدا آفریدتا به فرازی که فرازیش نیستلحظهی گستردهی سرگشتگیست!!لحظهی شوریدگی جان نوروقت فرا رفتن و شوق حضور...انبسط ینبسط انبساط!!چیست سببساز بساط نشاطراست بگو باز چه افتادهاستجان تورا، کاینهمه شادی شدهاستگفت که ای بیخبریهاترینبیخبر از هرچه نشاطآفرینعاشق پرواز فرود آمدهاست + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۱ساعت 14:38  توسط مهدی شمس آبادی | ...
ادامه مطلب
جان خروشان بود می آمد ولی جانِ توفان بود می آمد ولی سنگ می بارید از هفت آسمان بی امان بی امان بی امان کوه ها ویله کنان می تاختند لرزه بر هفت آسمان انداختند هرچه دریا کف به لب آورده بود کوه ها را ...
ادامه مطلب
مي آيد،ميرسد از راه و جانها را جوان ميكند و توان ميبخشد و چيزي از جنس شيدايي و شيفتگي و شوريدگي ميپراكند و خواهينخواهي دچار جادويي سبزت ميكند و در حرفنشنوي يگانهاي است و در به كرسي نشاندن حرف و خواستش هم ! اگر بدانيد چقدر در گوش انجيربن خواندم كه مبادا مبادا مبادا جوانه بزني ، اگر بدانيد چه اندازه بانگ برداشتم كه"انجيربن! جوانه مزن ديگر " ، اگر بدانيد چه زاريها كردم كه نياريدش ! نيا و ... اما نه شنيدند و نه شنيد ! با همه دمسردي زمستاني كه گذشت بيست روزي پيش از برتختنشستن"آنكه خوبي و نيكويي ميآورد" ترنج بيبرگيهاي خانه با برگچههاي معصومانهي نازكش به پيشواز رفته بود و با زبان ب...
ادامه مطلب
چرا توقف کنم چرا ؟پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اندافق عمودی استافق عمودی است و حرکت : فواره وارو در حدود بینشسیاره های نورانی می چرخندزمین در ارتفاع به تکرار می رسدو چاههای هواییبه نقب های رابطه تبدیل می شوندو روز وسعتی استکه در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمی گنجدچرا توقف کنم ؟راه از میان مویرگهای حیات می گذردکیفیت محیط کشتی زهدان ماهسلولهای فاسد را خواهد کشتو در فضای شیمیایی بعد از طلوعتنها صداستصدا که جذب ذره های زمان خواهد شدچرا توقف کنم ؟چه میتواند باشد مردابچه میتواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فسادافکار سردخانهرا جنازه های باد کرده رقم میزنندنامرد در سیاهیفقدان مردی...
ادامه مطلب