
تو آن بهارترینی که میشکوفانیدرخت خستهی دلتنگ را و میدانیتمام زیر و بم فصلهای رویا راعلیالخصوص شکوفایی و فراوانیکه دستهای تو آغاز بیقراریهاستدر آن گرفتگی تیرهی زمستانینفس کشیدنت ای زندگیترین نور استکه بر دقایق بیرنگمان بتابانیچه ناگهانی لبریز مهرافروزیبیا و لب به لبم کن حضور نورانیمرا ببر به جنونهای گرم موّاجتبه آن شکفتن توفانی و پریشانیبه سرزمین پریهای پیکرت که مدامنهان کنند مرا در بلور عریانیو من دمیده شوم در ترانهای جوشانکه میگزد چقدر مهربان و رحمانیتو ابتدای هزار عاشقانهای آریهزارهای بیآغاز عصر و دورانیکه تا همیشه نفس میکشند و میشکفندکه نیست دفترشان را زوال وپایانی + نوشته شده در شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ساعت 7:39  توسط مهدی شمس آبادی | ...
ادامه مطلب
مي آيد،ميرسد از راه و جانها را جوان ميكند و توان ميبخشد و چيزي از جنس شيدايي و شيفتگي و شوريدگي ميپراكند و خواهينخواهي دچار جادويي سبزت ميكند و در حرفنشنوي يگانهاي است و در به كرسي نشاندن حرف و خواستش هم ! اگر بدانيد چقدر در گوش انجيربن خواندم كه مبادا مبادا مبادا جوانه بزني ، اگر بدانيد چه اندازه بانگ برداشتم كه"انجيربن! جوانه مزن ديگر " ، اگر بدانيد چه زاريها كردم كه نياريدش ! نيا و ... اما نه شنيدند و نه شنيد ! با همه دمسردي زمستاني كه گذشت بيست روزي پيش از برتختنشستن"آنكه خوبي و نيكويي ميآورد" ترنج بيبرگيهاي خانه با برگچههاي معصومانهي نازكش به پيشواز رفته بود و با زبان ب...
ادامه مطلب