خدا کند که ببیند سیامک یاران - تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 20:52
جناب سیامک آلوردی عزیز! یکی از دوستان قدیم که در ۰۱ از مراحم شما بسیارتر برخوردار بود آرزویی دارد و ناگفته پیداست که آرزوی دوست آرزوی ما نیز هست! نشانی از شما میجوید! شمارهی همراهی یا نشانی منزلی، محلکاری، کروکی مکانهای استقرار، پاتوق...، هرچیزی که ما را برساند به آن فرماندهی سالهای دور!! اگر نبینید...
حماسه چون به غزل ختم می شود زیباست - تاریخ: 1399/12/6 ساعت: 7:56
جان خروشان بود می آمد ولی جانِ توفان بود می آمد ولی سنگ می بارید از هفت آسمان بی امان بی امان بی امان کوه ها ویله کنان می تاختند لرزه بر هفت آسمان انداختند هرچه دریا کف به لب آورده بود کوه ها را
فرض می کنیم - تاریخ: 1399/12/6 ساعت: 7:56
با خودم فکر می کردم که فرض کنیم پدر با همان جان و جنمی که داشت به جای من قرار می گرفت یعنی به جای مهر 21 شهریور 52 متولد می شد و در شرایط و مختصاتی که من زیستم و بالیدم می زیست و می بالید...اعتراف م
چشمهایش - تاریخ: 1399/2/11 ساعت: 5:32
این مثنوی برای تو و چشم های تواین مثنوی فدای تو و چشم های تواین چشم ها که واقعه ی مهربانی اندمحصول لحظه های خدا-آسمانی انداینxa0چشم ها که بوی خدا را شنیده اندتا بی کرانه های تغزّل پریده انداین چشم ها که
چیزی بنویس تا نوشتنده شویم!!! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:52
xa0از دست خودم به دست و پا افتادمرفتم رفتم به ناکجا افتادمxa0گفتم چه کنم؟ گفت همینجور برواز خود رفتم به ناخدا افتادم!!!
نوشتانوشت - تاریخ: 1398/6/31 ساعت: 9:41
فکر کنم سی سال شده باشد، سحر ماه رمضانی بود و من نوجوانی 15 یا 16 ساله و حالی دست داد و غزلکی نوشتم اشک و آه آمیز و آن روزها زلال تر بودم و الان که نگاه می کنم در عجبم که چرا شادی ها را نمی فهمیدم و م
کمی غلیظتر اما هنوز جا دارد! فوق اشباع کجایی که نمی آیی؟!!! - تاریخ: 1398/6/31 ساعت: 9:41
xa0انباشت ننوشته هاست اما قرارم نوشتن نیست! اگر آدمی را حلّال فرض کنیم و ماجراها را -اعم از بیرونی و درونی- حل شونده، آن وقت این طبایعند که لحظه ی سرشاری را معلوم می کنند و دقیقه ی جاری شدن را:xa0عده ای ب
دست و دلبازتر از او او بود - تاریخ: 1398/6/31 ساعت: 9:41
xa0باورم نمی شودآن طنین نازکانهآن طراوت شگفتآن شب به یاد ماندنیدارد از چهل عبور می کند...بر فراز بام خانه ای که سیب سبز پوست نازکشاولین درخت خاطرات انسِ آفتاب و تازگی و شوق بودمنمطمئن تر از همهبرگزیدمتxa0
صداها دویدند - تاریخ: 1398/6/31 ساعت: 9:41
xa0صداها دویدندصداها دویدندبه سمت ملایمبه آنسوتر از نازکانهبه آغوش ابریشم و لطفxa0صداها دویدندصداها دویدندبرای رسیدنبرای دمیدنبرای خدا آفریدنxa0صداها دویدندصداها دویدنددویدند و دیدنددویدند و دیدنددویدند و دیدند سیمرغ های سپیدند!
افراط در اِِفراد - تاریخ: 1397/12/27 ساعت: 20:44
از فرطِ خودم به بی خودی پیوستملبریز شدم از او و خالی هستمxa0بی خویشتنی مرا چنان با خود برددیگر نرسد به دامن خود دستم!!!xa0xa0
خوشا صبحی که خورشیدش تو باشی - تاریخ: 1397/12/27 ساعت: 20:44
xa0ی شعری داره سعدی اونو یادم نمیاد. این فیک همونه: خوشا صبحی کxa0خورشیدش تو باشی حسین جان!صبحدمی که برکنم دیده به روشنائیتبر در آسمان زنم حلقه ی آشنائیتسر به سریر سلطنت بنده فرو نیاوردگر به توانگری رسد ن
آیینه ها گاهی چه بی رحمند - تاریخ: 1397/12/27 ساعت: 20:44
xa0از روزهایی بود که بهترک بودم، پدر را نشاندم و سر و صورتش را اصلاح کردم و به گرمابه شدیم و شستشویش دادم و بازش آوردیم و لباس پوشاندیمش و نمی دانم چطور شد که به سرم زد نیم ساعتی بر مبل بنشانمش، رفتم یک
نارنج هایی که در می گشایند - تاریخ: 1397/12/27 ساعت: 20:44
xa0xa0هفت و نیم صبح و زنگ در!! رفتم و دیدم پیرزن تنهای همسایه است، او به موازات در ایستاده بود و من چهره اش را نمی دیدم و نیم رخش را هم، چرا که چادرش را سفت گرفته بود! سلام و سلام و گفت همشیره نیست؟ گفتم
غوطه ور در نور - تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 5:36
شب که رسیدم خانه گفتند لامپ آشپزخانه را کاری بکن! معتقد بودند سوخته و علی العجاله نظرشان آن بود که لامپ راهرو را مهمان آشپزخانه کنیم تا سر فرصت لامپی تدارک ببینیم و آشپزخانه را نورنوار!!! ( آمیزه ای ا
هر بار که آمدی من از خود رفتم - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 17:34
xa0 هر بار که آمدی, بهار آمد و گل خورشید و ترانه بی شمار آمد و گل xa0 هربار که آمدی دلم زمزمه کرد یار آمد و یار آمد و یار آمد و گل
ناگهان گفت شنگانه ی برادرانه ی همینجورکی!!! - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 17:34
باز جهان روشن و لبریز شد آلهه ی مهر دل انگیز شد xa0 عطر شکفتن همه جا را گرفت لطف به خود آمد و بالا گرفت xa0 رایحه ی نقره ای ماه رو سیب دوگندم زده ی رو به او xa0 اصل سماع غزل و مولوی مفتعلن مفتعلن قونوی xa0 شا
بی گاه نوشت کفر ایمانه! - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 17:34
زنگ زد و گفت سریعا بیامحفل انس است، فروتن بیاجامه ای از شوق بپوش و خیالبال بزن بال بزن بال بالبال بزن تا برسی زودتروعده ی ما لحظه ی بی بال و پر!بال زدم رفتم و رفتم بلندتا غزلستانه ی بی چون و چندبوی
نااهلتر از من غزلي باده نخورد - تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 22:45
xa0 بگذار دوباره از خودم دور شوم همراه کرشمههای تنبور شوم در گوشۀ بيتابي آشفتهترش بنشينم و بيقراريي تازه كنم تا نورتر از نورتر از نور شوم +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۶ساعتxa020:16&nbsp توسطxa0مهدی شمس آبادیxa0 |xa0
در وصف آن صفی که هنوزش - تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 11:46
بد رگ است و تندخوی ناملایم است و بی ملاحظه در فشردن گلو و بردنِ آبروی هر چه دل سپردگی این مسلط زیاده خواه این هنوز نام های دیگرش یگانه تر. &&&& تندخوی مهربان از ملایمت لبالبم! لاابالیانه تر بیا از دری دگر بیا ها!بیا و با خودت ببر این بریده از هرچه بستگی این رهیده از هرچه را و راه. xa0 +xa0نوشته شده ...
به ياد او كه دري بود رو به سوي بهار - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:05
xa0 برای مادرم باغبان رفته ، اما ـ در خزانی چنین سرد و دلتنگـ ـ بارها دیده ام من چند زنبورِ در جستجو را گرد گلهایِ او گرمِ پرواز و آواز **** بودن آیا جز این است ؟* * بارها گفته ام که مادرم گر چه چیزی قریب نیم قرن در شهر زیست اما همیشه خودش را غریب شهر میدانست و در تبعید، و روستایی ماند که ماند ، عاش...

برچسب‌های مرتبط

آب سماور | باز باران باز ترانه | باز باران باز محرم | باز باران باز باران | وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک | رعد و برق | رعد و برق به انگلیسی | رعد و برق چیست | رعد و برق تعبیر خواب | رعد و برق عکس